2929.1

حسینعلی ملکی فر

نام و نام خانوادگی: حسینعلی ملکی فر
نام پدر: عباس
تاریخ تولد: ۱۳۴۶/۰۵/۰۹
محل تولد: روستای طرود
استان تولد: سمنان
مسئولیت: دوشکاچی
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۰۱/۱۶
نام عملیات: پدافندی
محل شهادت: جزیره فاو عراق
نحوه شهادت: اصابت ترکش
وضعیت پیکر: دارد
محل مزار: گلزار شهدای شاهرود
کپی لینک صفحه
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

برای این قسمت مستنداتی یافت نشد.اگر شما در این زمینه میتوانید بما کمک کنید و مستنداتی دارید، لطفاً برای ما در  پیام رسان ایتا به نشانی زیر بفرستید تا در این قسمت بارگذاری شود.

saba_44@

با تشکر از همکاری شما

برای این قسمت مستنداتی یافت نشد.اگر شما در این زمینه میتوانید بما کمک کنید و مستنداتی دارید، لطفاً برای ما در  پیام رسان ایتا به نشانی زیر بفرستید تا در این قسمت بارگذاری شود.

saba_44@

با تشکر از همکاری شما

من مادر شهید حسین علی ملکی فر و رزمنده عباس ملکی فر و نجمه ملکی فر و همینطور جانباز انقلاب علیرضا ملکی فر هستم .

روزی که شهید من رو آوردند من گفتم ، بسم الله الرحمن الرحیم . ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین . این ازآیات سوره ی مائده هست.

شوهرم در جبهه خدمت کرده پسربزرگم در پادگان زره ای اهواز بود . ایشون از ناحیه ی سر و گوش جانباز شده . الان هم تو خونه افتاده و درگرگان زندگی میکنه . خواهرزاده ام  علی رو هم به یتیمی بزرگ کردیم  وقتی علی دوساله  بود مادرش در اثر تصادف  فوت کرد پدرش علی فرخی (تو شناسنامه حسن فرخی بود) که در جنگ اسیر شده بود مفقودالاثر شده بود که بعداً با پسرم پیکرش رو  آوردند.

روزی که خبر شهادت حسین رو دادند من نجمه را باردار بودم و در منزل یکی از معلمان دخترم مشغول کار بودم . دیدم دو تا خانم اومدند داخل اون خونه .این دوتا خانم رفتند تو آشپزخانه و با صاحبخانه حرف زدند . دیدم صاحبخانه گریه افتاد و گفت ، خانم ملکی پا شو . خوابی که دیدی تعبیر شد .من هم رفتم سپاه . گفتم ، از حسین مدتی هست که خبر ندارم گفتند ، باید بشینی . خیلی نشستم و هوا تاریک شد و خبری نشد . داشتم از سپاه میومدم بیرون که یکی گفت ، مادر حسین کجا بودی ؟

گفتم سپاه بودم و هیچکس نیومد احوالم رو بپرسه . الان هم میخوام برم خونه مون ، نمیدونم حسین چیزی شده یا نه ؟ آن شخص رفت داخل سپاه و اومد دیدم گریه کرده .

پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه

من هم همین جوری گریه کنان تا خونه پیاده رفتم و توی راه زمین خوردم ( و کیسه آبم پاره شد.همون روز بود که نجمه بدنیا امد)اومدم جلوی خونه ، دیدم شلوغه.گفتم ، چه خبره ؟

گفتند ، یکی از اقوام مریض شده . برای همین اومده خونه ی شما.

دیگه نفهمیدم چی شد.منو بردند بیمارستان و بچه ام بدنیا اومد. بخاطر پسر شهیدم انقدر گریه کردم که بچه که بدنیا آمد تشنج شدیدی کرد و دو ماه توی دستگاه بود.سرانجام از دست و پا فلج شد و بعد از  26 سال زندگی از دنیا رفت.

روزی که حسین میخواست بدنیا بیاد ، تولد حضرت عباس بود .رفته بودم مسجد آقا ابوالفضل نماز بخونم . وقتی نماز خوندم دستم رو بردم زیر شیرآب وگفتم ، یا حضرت ابوالفضل میشه این بچه مثل شما بشه؟  نمیدونستم بچه ام پسره یا دختر .

 

گفتم ، به این نیت این آب رو می خورم که بچه ام مثل شما بشه . روزه ام رو توی مسجد باز کردم . وقتی رفتم خونه یه حال معنوی داشتم که نگو ونپرس . از مسجد که اومدم خونه حالم عوض شد و نشسته خوابم برد . دیدم تو صحرا هستم و یه اسب سفید وجوان رو دیدم که یه علم هم دستش هست . یه پنجه هم روی علمش بود ومن رفتم جلو . پنج تا سیب روش بود .

 

گفت ، خانم تو ازاین میوه های روی سر علم میخوای ؟ گفتم ، نه هوس نکردم .

گفت . یه دونه بخور. یک  سیب از پنجه ی علم درآورد و من خوردم . یکی دیگه هم داد و گفت ، این رو هم بخور ولی دست از اسب من بردارمن میخوام برم .همونجا دیدم عده ای تو صحرا ظاهر شدند و یه جنازه روی دستشون هست و حسین حسین میگن .

وقتی بیدار شدم دردم شدید شد و روز بعد حسین که فرزند دومم بود توی خونه بدنیا اومد.

نام پسرم رو تو کربلا گذاشتیم . چون امام حسین (ع) رو از ته دل دوست داشتم . تو خونه صداش میکردم کربلا . تو مدرسه هم بچه ها کربلا صداش میکردند.

پسر جانبازم میگفت ، مادر تو که این طرف و اون طرف روضه میخونی ومیگی کربلا کربلا آیا منظورت همین حسین خودمونه ؟

همین جور که از ابوالفضل تقاضا کردم مثل خودش بشه ، شبیه خودش هم شد .

پدر حسین از زلزله در روستایی  همراه مادر و خواهر هاش جان سالم بدر برده بود که با من ازدواج کرد و وضع مالی خرابی داشت و شغلش چوپانی بود. لحافش آسمون بود و فرشش زمین . هیچی از مال دنیا نداشت.

بعد از ازدواج به شاهرود محله بین النهرین نقل مکان کردیم و شغلش رو عوض کرد و به چاه کنی مشغول شد.

یه دعایی هست بعد ازنماز عشاء که میگه فردا روزی من رو از تو دریا یا آسمون یا صحرا به من بده . وقتی ازدواج کردیم گفتیم ، بارالها ما روزی خون و از تو میخواهیم .

خدا خودش روزی ما رو مقرر میکرد . من 9 تا فرزند داشتم ، خدا جوری روزی این ها رو میداد که باورتون نمیشه . محمد علی ، کربلایی ، حاجی حسن علی ، حسین علی ، رضا ، فاطمه زهرا ، زینب خاتون ، مریم خاتون و نجمه خاتون فرزندانم بودند .

برای کمک به خرج خانه خودم هم درو میکردم و وجین میکردم . همه جور کاری انجام دادم و بچه هام رو با زحمت کشی بزرگ کردم . یکی باید بره از خونه ی آقای حسینی که الان هم برادرش نماینده (مردم در مجلس) شده ، اوضاع من رو بپرسه.

هرروزی که شوهرم کار نداشت خودم کار میکردم . هرروز هم که من کار نداشتم اومیرفت سرکار . پاک و پاکیزه و به یاری خدا زندگی مون روگذروندیم .

ما تو خونه هم قالی بافی داشتیم و شهید خودش هم قالی بافی میکرد و بلد بود.
حسین تا سوم راهنمایی خوند.تابستانها توی نانوایی کار می کرد.

من با اینکه بچه زیاد داشتم وخیلی هم کار داشتم ، یمرفتم راهپیمایی . اگر از مادر آقای حسینی (نماینده شاهرود در مجلس) بپرسی اون بهت میگه که خانم ملکی برای انقلاب چکار کرده . من شب که میومدم نامه های رزمنده ها رو برام میاوردند . بعدش یکی یکی به خانواده هاشون می دادم . خیلی برای جبهه نان و مربا درست کردم .

درمورد رفتن حسین به جبهه هم من خودم رفتم اسمشو نوشتم . برادربزرگش هم تو جبهه بود.

وقتی حسین قصد رفتن کرد ، پدرش گفت ، حسین من تو رو با کلنگ چاه بزرگ کردم . برادرت رفته جبهه کافیه . تو نرو هنوز سنی نداری.

حسین در جواب گفت ، هرکسی برای خودش کار انجام میده . امام (ره) دستور داده که نیازی به اجازه نیست ولی من از تو اجازه میگیرم . من هم خودش رو بردم واسمش رو نوشتم .

گفت ، مامان اسم منو کربلا گذاشتی و انقدر حسین سین میزدی . حالا میخوای با رفتنم مخالفت کنی؟

علی رضا(برادر شهید) اگه رفته برای خودش رفته.

بعدش هم که رفت و شهید شد. وقتی هم میخواست بره خط مقدم به من زنگ زد . اون موقع تلفن نداشتیم . خونه ی همسایه زنگ زده بود ومن و خواسته بود . گفت ، مادر من عازم خط مقدم هستم . به من بگو تو وصیت نامه ام چی بنویسم ؟

گفتم ، مادر خدا نکنه طوری بشه . من دعا میکنم اتفاقی برات نیافته . چون مملکتمون بی بسیجی می مونه . زن و بچه که نداری و به غیر ازخدا هم کسی نداری . برو توکلت به خدا باشه . یه نامه برام نوشته بود . گفته بود ، مادرچون اسم کربلا رو برام گذاشتی . من میرم که راه کربلا رو باز کنم ..از شهید یه نامه دوماه بعد ازشهادتش اومد برای پدرش.

نوشته بود ، بابا سلام علیکم . انشاالله تنت درست باشه . نماز و روزه درسته ولی وقتی بزرگ دین ما یه چیزی میگه ، دیگه چرا تو خونه نشستی ؟

پدرش هم رفت . ایشون پنج تا خواهر داره و خودش هم تک پسره . خواهرهاش گفتند ، اگر بره ما کسی رو نداریم .

بهش گفتم ، به خاطر این نامه اگر تو نری جبهه من میرم . بعدش که رفت جبهه دیگه دلش قرار نمیگرفت برگرده بیاد خونه .

در این بخش می توانید تصویر مربوط به بارکد دوبعدی این صفحه را دانلود کنید یا برای نصب روی مکان های منتسب به شهید از قسمت محصولات فرهنگی سایت اقدام به سفارش بارکد فیزیکی نمایید. این بارکد دوبعدی توسط همه گوشی های هوشمند دارای دوربین، قابل اسکن است و افراد با اسکن کردن آن به سادگی وارد این صفحه خواهند شد.

بالا