خاطره نحوه شهادت شهید رحیمی:
خاطرات پدافندی بعداز عملیات کربلای۴و۵
راوی همرزم شهید مهرداد نظری:
به خاطر نزدیکی فاصله دشمن با ما و دید آنها به جزیره دائم زیر آتش دشمن و بمبارانهای هوایی و بمبهای شیمیایی و تیر مستقیم کالیبرهاشون بودیم در آنجا مانند یک عملیات شهید و مجروح میدادیم ولی بچه ها با چنگ و دندان از آن جزیره محافظت کردند .
روزی را به یاد میارم که خسته از جزیره بوارین به خرمشهر برگشتم در سنگر فرماندهی در شهرک ولیعصر به اتفاق کادر گردان نماز ظهر را میخواندیم و فقط شهید علی رحیمی بچه مهدی آباد پای بی سیم حضور داشت تا اگر در خط اتفاقی افتاد ما مطلع بشویم .
نماز ظهر را به جماعت خواندیم و شروع به خواندن تعقیبات نماز ظهر کردیم که دوست جانبازم آقای حسین میان آبادی دستم رو گرفت و گفت بیا عقب تکیه بده لحظه ای نگذشت که صدای انفجار مهیبی همه جا را لرزاند طوری که هیچ چیز نمی دیدیم گوشم زنگ می کشید مدتی گذشت تا فهمیدم کجا هستم گرد و خاکها که کمی کنار رفت هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم ولی هیچکدام صدمه یا زخمی نشده بودیم بسمت درب سنگر که نگاه کردم صحنه دلخراشی را دیدم.علی رحیمی ترکش به سرش خورده بود و مقداری مغز و استخوانهای سرش بر روی بیسیم و سقف سنگر پاشیده بود و بشهادت رسیده بود.
تنها کسی که در اون لحظات توانست خودش را کنترل کند شهید علی اکبر اشرفی (که 2 سال بعد بشهادت رسید) بود از ما خواست تا با همون پتوی ارتشی که در زیر آن شهید بزرگوار بود و کلا خونی شده بود ،او را درونش بپیچیم و بیرون سنگر بگذاریم تا با ماشین او را به عقب انتقال بدهیم .
همگی ناراحت از این صحنه در کناری زانو در بغل نشسته بودیم فقط شهید علی اکبر اشرفی بود که با یک ورق کاغذ در حال جمع آوری مغز و استخوان سر آن شهید بزرگوار از سقف و کف سنگر بود.
بعد از تمیز کردن سنگر هر چه بالای سنگر و بیرون را گشتیم نشانه ای از انفجار خمپاره ندیدیم آخرش هم نفهمیدیم اون انفجار و آن یک دانه ترکش از کجا آمد و به سر این شهید بزرگوار اصابت کرد.
و همیشه معمایی برای ما ماند. فرماندهان به من گفتند که باید به جزیره بوارین بروم چون این شهید بزرگوار برادری در گردان داشت که او در جزیره پدافند بود، در حالیکه هنوز بر اثر جراحتم در کربلای ۵ رنج میکشیدم تکه اسفنجی تهیه کرده بودم و روی زین موتور میگذاشتم و روی آن سوار میشدم ..
غروب بطرف جزیره بوارین با موتور براه افتادم .
صدای موتور که میآمد عراقیها شروع به شلیک تیربار و خمپاره میکردند به هر درد سری بود خودم را به نیروهایمان در جزیره بوارین رساندم و برادر شهید علی رحیمی را پیدا کردم و به بهانه ای او را به سنگر فرماندهی خرمشهر آوردم.
توی راه همه اش میگفت برای برادرم اتفاقی افتاده؟
ومن برایش بهانه ای می آوردم و او را آرام میکردم و چون میدانستم شغلش گچکار است بهش گفتم فرمانده گردان برای اینکه سنگر فرماندهی را گچ کنی گفته بیام دنبالت...
تا به سنگر فرماندهی رسیدیم بی قراری میکرد و تا وارد سنگر شد و نشست گریه افتاد بدون اینکه بهش چیزی بگیم گفت برادرم شهید شده؟
و شهید علی اکبر اشرفی از او خواست که با پیکر برادر شهیدش به شاهرود باز گردد.