برای این قسمت مستنداتی یافت نشد.اگر شما در این زمینه میتوانید بما کمک کنید و مستنداتی دارید، لطفاً برای ما در پیام رسان ایتا به نشانی زیر بفرستید تا در این قسمت بارگذاری شود.
saba_44@
با تشکر از همکاری شما
بسم رب الشهداء و الصدیقین
با عرض سلام و درود خدمت آقا امام زمان(عج) و نایب برحقش حضرت امام امت پیر جماران و با عرض سلام و درود خدمت شما خانواده هاي شهیدپرور و شما خانوادة عزیز و گرامیم.
امیدوارم که خداوند تا همۀ ما را نیامرزیده از این دنیا مبرد. بارالها، تو خود میدانی که از چندي پیش تا به حال وقت نماز با خود و مهر نمازم هر دو تو را میخوانیم.
خدایا، پروردگارا، دیگر مادیات در نظرم جلوه نمیکند، فقط عاشق تو شدهام. بارالها، براي اولین بار به کربلاي ایران رفته ام. هماکنون که این چند سطر را بعنوان وصیتنامه مینویسم از گناهانم سخت خجل و پریشانم که آیا پروردگارا مرا میبخشی تا روز قیامت جوابی براي کفار داشته باشم، که اگر به من گفتند که ما کفاریم و اهل دوزخ چرا تو که خود را مسلمان و شیعه میدانستی، هم اکنون اینجایی، جوابی داشته باشم. پروردگارا، دروس نظامی آموخته ام تا با دشمنانت به جنگ برخیزم. بارالها، مرا که خجل از گناهانم هستم دلشکسته تنها و بندهاي گناهکار که جانش ارزشی ندارد را ببخش و از اهل بهشت قرار بده. پروردگارا، مرا هنگام رفتن از این دنیا آسان و با ذکر خود لیاقت بده تا این دنیا را ترك گویم و در لحظات آخر مرا با یاد خود جلوه و جلال بده و در آخرت از شفیعان قرار بده. پروردگارا، دوست دارم آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندي کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریاي وجود مشاهده کنم و همۀ حیات خود را بدین زیبایی خدایی تو رب بزرگ بسپارم. خدایا، تو میدانی که در وجودم با مهر تو سرشته شده است.
از لحظه اي که به دنیا آمدم نام تو را در گوشم خوانده اند و یاد تو را بر قلبم گره زده اند. تو میدانی که در عمرم، تا جایی که لیاقت داشته ام، هیچگاه تو را فراموش نکرده ام. خدایا، من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفان حوادثم. به من دیده اي عبرت بین ده تا ناچیزي خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی و درستی تسبیح نمایم. خوش دارم کوله بار هستی خود را، که از غم و اندوه انباشته است، بر دوش بگیرم و عصا زنان بسوي سراي عدم رهسپار شوم. خوش دارم از همه چیز و از همه کس ببرمّ و جز خدا همراهی نداشته باشم. خوش دارم که رواندازم آسمان و زیراندازم زمین باشد و از همۀ زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
گر درد نبودي به چه پرورده شدي
جان یاد تو نمی بود چه میکردي دل ما
خدایا، لیاقت بسیجی شدن را تو به من عنایت فرمودي. خدایا، استقامت در مقابل سختیها را تو به من آموختی و یاد دادي، پس گناهانم را ببخش و مرا لیاقت شهادت در وقت موت [عطا] بفرما.
و در آخر پیامی براي خانوادة عزیزم دارم: سروران عزیزتر از جانم، مرا حلال نمایید و این حقیر را بخاطر نادانی اگر خطایی کرده ام، ببخشید. زیرا که شما بزرگید و من گناهکار و ناچیز و از بابا و مامان و منصوره و محسن و محمود و حمید تک تک معذرت میخواهم. در برابر خطاهاي خودم و همچنین از کلیۀ کسانی که مرا میشناسند اگر خطایی از من دیده اند، مرا عفو نمایند و برایم حلالیت بطلبند و پیامم براي کسانی که خود را بی توجه کرده اند: به حساب خود برسید قبل از آنکه به حسابتان برسند و یا در این دنیا ملت و خشم ملت شما را دربر گیرد یا خیال نکنید که این روزگار فقط بقیه سهم دارند که به جبهه بیایند یا ما را به زور به جبهه آورده اند، چون من شنیده ام که میگویند مسئولین به زور مردم را روانۀ جبهه می کنند. در ثانی هرکس وظیفه شرعی و وجدانی اش این است که از شرف و دین خود و وطن خود دفاع کند و پیامم براي امت شهیدپرور اینست تا که امام را دارید، هیچ چیز کم ندارید و فعلاً هم اگر چیزي داریم همه از عنایات خداوند و رهبري امام گونه ایشان است.
بارالها، به جبهه آمدم تا تکلیفی را که بر دوشم سنگینی میکرد، اداء نمایم که انشاءالله مورد قبول احدیت و خدایی تو می باشد. البته خدایا تو میدانی که براي رضاي تو به جبهه آمدم نه براي ریا ولی باز اگر خداي نکرده خطا و اشتباهی از روي نادانی کرده ام، خدایا مرا ببخش و باز هم از کلیۀ کسانی که حقی بر گردن من دارند یا خطایی از من دیده یا حق قصاص داشته اند مرا ببخشند. در آخر از خانوادة عزیزم تقاضاي بخشش دارم و مبلغ 10.000 ریال (معادل 1000 تومان) برایم صدقه بدهید.
[وصیتنامه اي دیگر]
بسم الله الرحمن الرحیم
« و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال والنساء والولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیاً واجعل لنا من لدنک نصیراً »
پس از حمد و نیایش به درگاه لایزال معبود بی همتا خداوند و [ناخوانا] حضرت [ناخوانا] درود بر اهل بیت عصمت و طهارت و سلام بر منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان(عج) و نایب [ناخوانا] حضرت امام و درود به روان پاك شهداي به خون غلطیدة کربلاهاي ایران و درود بر پدر [و] مادرهایی که فرزندان خود و میوه هاي دلهاي پرمحبتشان را براي حفظ اسلام فدا میکنند.
باید به حضورتان برسانم که امروز صحنۀ [ناخوانا] نبرد حق علیه باطل احتیاج به خون دارد تا نهال اسلام رشد کند. همانطور که صدر اسلام با خون افرادي چون عمار یاسر و سمیه و [ناخوانا] به دست عمال منافق بشهادت رسیده و ما همچنان ادامه داشته و حال هم وظیفه انسانی و وجدانی هر [ناخوانا] خداپرست میباشد که اسلحه بردارد [ناخوانا] و به دفاع از [ناخوانا] اسلام و قرآن [ناخوانا] عمل نماید و اگر صبر کنید فردا خجل و پریشان و شرمنده از کردار خویش هستید و من این حقیر هم که چون به جبهه آمدم بهخاطر این بود که بر دوشم سنگینی می کرد و اگر خدا قبول نماید، این وظیفه را ادا نمودم و باز این هم بخاطر این است که در اسلام یا باید طبق قوانین شرع یا مقلد بود یا از مجتهد طراز اول، که داراي شرایط خاص باشد، تقلید نمود که امام امت هم چنین شخصی می باشد و سخنی با خانوادة گرامی خود دارم.
پدر و مادرم، خواهر و برادران، سروران گرامی و ارجمند، شما نور چشمان من هستید و مخصوصاً شما پدر و مادرم. پدر جان مرا حلال نمایید [ناخوانا] رفتارم از روي نادانی و غرور بیجاي من باعث رنجش شما شد. پدر جان، امروز همگی تکلیفی دارند. من طبق تکلیفم عمل کردم ولی همانطور که گفتم رفتارم اگر شما را ناراحت کرده و یا از عملی در قبل از من رنجیده اید، مرا حلال نمایید که من کوچکم و شما بزرگ و اما اي مادر، اي شیرزن روزگار، اي کسی که زینب وار زندگی نمودي و فرزندت را با رضایت قلب به جبهه فرستادي، روز قیامت در پیش امام حسین(ع)، جد خود، روسفید
محشور خواهی شد و لباس فخر بر تن خواهی نمود زیرا که تو لایقی و وظیفه ات را انجام دادي. مرا اگر خطایی سرزده تقاصر زیادي بوده، شما سرور گرامی چشیده اید و رنج برده اید، [ناخوانا] ندارید بر گردن ما. نمیگویم در نبود جسمم در خانه گریه ننمایی مرا [ناخوانا] کرده اید و من هم دارید ولی تا میتوانید جلو[ي] افراد [ناخوانا] بگویید تا خیال نکنند آن [ناخوانا] که از راه درست آید که آنها را خوشحال [کنید] خداي ناکرده و شهدا ناراحت گردند. راه ما راه حق و باقی هم [ناخوانا]. برادران و خواهر گرامی، شما نور چشمان را به تقوي در کارهایتان سفارش میکنم و هر چند که خود عمل نکردم ولی به شما سفارش داستانی را تا منافق دانشگاهها را نگیرند. در کنار جبهه درستان [را] هم بخوانید. کمک به جبهه [ناخوانا] چون به فرمودة امام جبهه [از] اهم واجبات است. و از نماز هم [ناخوانا] برادرانم محسن در جبهه و محمود و [ناخوانا] هم [ناخوانا] در آینده با اسرائیل غاصب به جنگ رفته و از اسلام دفاع میکنند. اما اي امت [ناخوانا] که امام را تنها نگذارید و مواظب ضدانقلاب باشید که نکند با کارهایی از قبیل شایعه و ناامن کردن جو خواسته باشند نهال [ناخوانا] را بخشکانند. ضمناً اگر کسی از تمام امت شهیدپرور که مرا می شناخته اند، چنانچه از من رنجیده و ناراحتند، مرا عفو نمایند که واقعاً من [ناخوانا] میخواهم. در ضمن وصیتنامه را حتی الامکان تا جاي امکان، در همه جا، در مزار و غیره و مدرسه و هر جایی که شد بخوانید که کسانی [اگر] حقی بر گردن من دارند [ناخوانا] و سؤال کنید چگونه آدمی بوده ام تا با گفتن حرفهاي حتی از روي زبان هم که شده چون افراد مؤمنی نبوده اند خداوند مرا ببخشد. در خاتمه میخواهم و از کلیه افرادي که مرا میشناسند و (هر کس زیر تابوت من آمد اگر جنازه داشتم) و دست به تابوت من زد، یک روز روزه و یک روز نمازهاي یومیه را برایم بخوانید روزه ام که باز شده [ناخوانا] اعمال به این حقیر بگذرد.
[ناخوانا] من و سروران عزیز باز هم سفارش میکنم اگرچه [ناخوانا] است که بگویم در نبود [ناخوانا] که چیزي از خاك است و باید بالاخره به خاك برگردد. [با] ناراحتی خیلی زیاد [ناخوانا] خودتان را آزرده کنید و سفارش میکنم به برادران و خواهرم که تا میتوانید به پدر و مادري که در آخرت انشاءالله با هم به پیش امامان و پیغمبران محشور خواهند شد پرستاري و مراقبت کنید و براي من هم دعا کنید و راهم را ادامه دهید. در ضمن مبلغ 1000 ریال تمام نذر حضرت رضا(ع) و مبلغ 5000 ریال (پانصد تومان) به صندوق امام حسن(ع) و 10000 ریال هم بابت صدقه و چیزهاي دیگر به صندوق صدقات بپردازید.
التماس دعا.
قبل از عملیات به تاریخ 1/12/ 1365 ساعت 11 شب پادگان تیپ [ناخوانا] این وصیتنامه نوشته شده.
الحقیر، عبد عاصی، فرزند و برادر کوچک و دوست فقیرتان، اگر قبول بفرمایید.
مهدي بداغی
صحبت از شلمچه و باغ رضوان شد که یکباره یادش اومد از یک بسیجی که تنها یک بار دیده بودش اونم فقط در حد یک ساعت که از نیروهای گردان ولیعصر ( ع) بود.
گفتم ماجرا چی بود ؟
گفت: « شلمچه, برای چند لحظه از سنگر اطلاعات عملیات اومدم بیرون ؛ دیدم یه نوجوانی کنار جاده ایستاده و منتظر.
رفتم جلو و بهش سلام کردم و گفتم اخوی کجا میخوای بری؟ گفت منتظرم ماشین بیاد برم گردان. گفتم کدام گردان؟ گفت : گردان ولیعصر.
تعارف و اصرارش کردم بیا داخل سنگر نهار بخور بعد برو.اومد.نشستیم و قدری گفتگو کردیم. بهش گفتم راستی فامیلت رو نگفتی؟ گفت مهدی بداغی هستم.ذهنم سریع رفت سمت محسن بداغی که از قبل با هم دوست بودیم
گفتمش :آقا مهدی نکنه تو داداش آقا محسنی؟ گفت: آره محسن داداشم هست. از این که داداش رفیقمون بود خوشحال شدم چون حرف مشترکی پیدا شد. سفره را پهن کردیم.ناهار تخم مرغ بود. بهش گفتم : آقا مهدی باید باهم دوتایی غذا بخوریم.لبخندی زد و بسم الله گفتیم وباهم شروع کردیم.لقمه ها را آرام بر میداشت و منم آرامتر،تا جایی که وسط ماهی تابه یک خطی از تخم مرغ مانده بود.با خنده گفتم آقا مهدی باید مرز را بشکنی و عبور کنی و این چند لقمه را نوش جان کنی. نهار میل کرد و بلند شد بره.اصرار کردم بمان ولی دلواپس بود به غروب بخوره و قول داده بود برگرده گردان.تا بیرون سنگر مشایعتش کردم و رفت .حوالی ساعت پنج و شش عصر راهی خط شدم تا گزارش کار را از برادر سعید محمدیون بگیرم و برگردم تا در وضعیت روزانه ثبت کنم. زمانی که رسیدم و از موتور پیاده شدم یکی از برادرا رو کرد بهم گفت : «حاج حسن پیش پات ...
گفتم پیش پیام چی؟ گفت:حاجی اونجا رو ببین یک خمپاره اومد و یکی از برادرا شهید شد »
گفتم کی؟ گفت : «مهدی بداغی» خدایا !! حیرت زده پیش خود گفتم یعنی اون چند دقیقه دیدار روزی من بود که برای اولین و آخرین بار بسیجی شهیدی که از قبل ندیده بودمش ببینم ....
قسمت این چنین بود
راوی: همرزم شهید حسن حسین زرگری
راوی مادر شهید:
مهدی یک دانش آموز ۱۵ ساله بود که با اصرار زیاد خودش به جبهه رفت و در دومین اعزامش در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید. پدر مهدی سال 13۵۰ به سفر مکه اعزام شد. در بازگشت از سفر به من گفت نزدیک ۸،۹ سال دیگه یک جنگی اتفاق می افتد و بچههای من به جنگ میروند و من از راه جبهه برگردانده میشوم و دستی روی سر مهدی کشید و گفت : ولی از این پسرم قبول میشود.
من آن زمان این حرفها را درک نمیکردم و هرچه به او اصرار کردم که بگوید اینها را از کجا میداند پدر چیزی نگفت. فقط میگفت مطمئن باش چنین میشود و چنین نیز شد.
سال ۵۹ جنگ آغاز میشود و پدر آماده رفتن به جبهه بوده که بخاطر ممانعت مادرش و بی قراری من برگردانده میشود و دو فرزندش یعنی مهدی و محسن اعزام میشوند که سرانجام طبق گفته پدر فقط مهدی است که برگزیده و شهید میشود.
در سال 13۶۳ به سفر مکه اعزام شدم و در روز عید قربان در آنجا خواب دیدم که در کوچهای در حال قربانی کردن فرزندانم هستم. اول سر محسن را میخواهند ببرند که با تقلای محسن و خواهش او دست از کار میکشند و او سالم میماند؛ و بعد مشغول بریدن سر مهدی میشوند که آن فرزند راحت سر از بدنش جدا میشود و در یک لحظه نه اثری از چاقو و نه اثری از خون مشاهده کردم و این خواب هم نویدی بود برای برگزیده شدن شهید مهدی.
واما خاطره مادر از خبر شهادت فرزندش:
مادر میگوید به رسم هرساله برای تحویل سال میخواستیم به سفر مشهد برویم، اما چون مهدی میخواست به جبهه اعزام شود من هم گفتم پس امسال مهدی نیست ماهم نمیرویم، اما با اصرار مهدی ما راهی شدیم و او گفت: شما بروید من هم میآیم.
مادر میگوید من در صحن حرم نشسته بودم و مشغول دعا که مهدی با لباس رزم در مقابل ایوان طلا از جلوی چشمانم عبور کرد.
اول گفتم حتما خیالاتی شدم، اما سه بار این اتفاق افتاد و هر بار تا خواستم او را صدا بزنم از جلوی چشمانم و در شلوغی جمعیت محو میشد. فکر کردم که حتما بقولش عمل کرده و به مشهد آمده است.
به هتل بربرگشتیم تا شاید خبری از او برسد در هتل عروسم با ما تماس گرفت و خبر آسمانی شدن مهدی را داد.
شاهرود- پارک علم و فناوری استان سمنان
آیدی ایتا: jalalibme@
شنبه _ پنجشنبه : 7:00 - 16:00
کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه جهادی نصرا میباشد.
