احمد خوشقدم در سال 1314 در شهر دامغان دیده به جهان گشود. پدرش حاج محمد ابراهیم نام داشت و مادرش زهرا. دو ساله بود که مادرش را از دست داد. او هرچه بزرگتر میشد، علاقه اش به مادری که وجود نداشت بیشتر میگردید. از وقتی که امکانش فراهم گردید، به یاد مادرش، در ایام فاطمیه برای خانم فاطمۀ زهرا(س) مراسم سوگواری در منزلش برقرار میکرد.
شش سال درس خواند و بعد از آن شاگرد نجاری پدر شد. به سرعت این حرفه را آموخت. سربازیش را در نیروی هوایی گذرانید و پس از آن یعنی سال 1337 گارگاه درودگری در گنبد دایر کرد. هشت نفر در گارگاه او کار میکردند. به درخواست خانواده کارگاهش را به دامغان منتغل کرد. در تاریخ 1345/11/11 به استخدام راه آهن شاهرود در آمد.
فرد مبتکر و خلاقی بود. دیگر همه او را «اُست احمد» صدا میزدند. همین ایام بود که توانست دستگاه اره تیز کنی و خرّاطی را طراحی کند و بسازد. تا آن زمان این نوع دستگاهها فقط از خارج وارد میشد. در ایام فراغت در کارگاه نجاریاش به تولید قطعات و لوازم هنری میپرداخت. یک نمونه از کارهای او منبر مسجد راه آهن شاهرود میباشد که هم اکنون استفاده میگردد.
همت بلندش سبب میشد که با تهیدستان بسازد و برایشان کار نسیه انجام بدهد. تا آنجا که جا داشت به افراد کم بضاعت تخفیف میداد. پسرش سعید میگوید:« پس از شهادت پدرم چند نفر پیشم آمدند و چیزهایی از او تعریف کردند که تا آن موقع حتی فکرش را نمیکردم. یکی از انها گفت" ساختمانی ساخته بودم و دستم خالی بود. از حاج احمد خواستم تا درب ورودی انرا اندازه بزند و برایم بسازد. پس از آنکه سفیدکاری تمام شد. سراغ آن یک درب رفتم. با ماشین خودش پنج شش درب را بار کرد و آورد برای نصب. دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. به او گفتم من پول همان یک لنگه که سفارش کرده بودم را ندارم چه برسد به چند لنگه را! خندهای کرد و گفت خودم آنها را اندازه زدم و ساختم تو هم به مرور پولش را خواهی داد." یکی هم گفت" من حتی بیعانۀ ساختن درب را نداشتم. پدرت جوانمردی کرد و برایم درب ساخت. یکی هم تعریف کرد" در مخمصه بودم که مرا ضمانت کرد و حتی سفارش کرده بود که موضوع را به من نگویند تا شرمنده شوم." تمام برگههای مأموریت راه آهن به او برای کمک رسانی به جبهه موجود است که در تمام آنها نوشته شده است بدون دریافت حق مأموریت. یکبار هم حاج اقای رضاپور مسئول کمیته کمک رسانی مدرسۀ قلعۀ شاهرود به من گفت هرچه او را قسم دادم که اقلاً پول بنزین آمد و رفت به جبهۀ ماشینش را از ما قبول کند، نپذیرفت.»
فردی متدین و انقلابی بود. همین که امام در آن زمان دستور دادند که سربازها فرار کنند با پسرش سعید تماس گرفت و او را به فرار تشویق کرد. سعید که در پاسگاه ژاندارمری کلاچای استان استان مازندران خدمت میکرد، بلافاصله به شاهرود برگشت.
در آن سالها نشریات اسلامی و بخصوص مجله یافت نمیشد. تنها مجلۀ مکتب اسلام از قم منتشر میگردید که مطالبش مورد تأیید بود. حاج احمد نمایندۀ افتخاری توزیع آن در شاهرود بود. کارش این بود که هر ماهه تعدادی مجله برای او میفرستادند. او هم آنها را توزیع و پولش را به حساب دفتر مجله میریخت.
سعید، پسر بزرگش میگوید بارها اتفاق افتاد افرادی را که وسیلۀ نقلیۀ آنها خراب میشد را شب با خانواده هایشان به خانه میآورد. از او پرسیده بود که:« بابا! این همه مسافر از کجا گیر میاری؟!» پدرش هم به او گفته بود بعد از نماز مغرب و عشا به تعمیرگاه دانایی میروم اگر در راه مانده ای باشد وظیفه است که به او اسکان بدهیم.
رابطۀ نزدیکی با روحانیت مبارز داشت. هر وقت که شهید آقا سید حسن شاهچراغی از دامغان برای سخنرانی و تبلیغ به شاهرود میآمد را مهمان میکرد. افراد انقلابی آن زمان، خاطرات آن سخنرانیهای پُر شور را فراموش نکرده اند.
با پیروزی انقلاب و شکل گیری جهاد سازندگی، وقت آزاد خود را در خدمت آن نهاد قرار داد. یک وانت پیکان داشت که از آن در جهاد استفاده میکرد. یک روز در میان به روستاها میرفت. با نظارت وی راه روستاهای ریآباد، خارطوران و چند روستای دیگر بهسازی گردید. در ساخته شدن حمام روستای کوه زر نیز سهم بسزایی داشت.
با شروع جنگ تحمیلی نخست در بخش جمعآوری و رسانیدن کمکهای مردمی به جبهه فعالیتش را آغاز کرد. او بازویی برای ستاد کمک رسانی مدرسۀ قلعۀ شاهرود بود. آنها نیز هر وقت باری داشتند که میبایست سریعاً با وانت به جبهه رسانده شود، آن مأموریت را به او محول میکردند، مثل ماست چکیده و برخی از انواع مواد خوراکی و اقلام دیگر.
وقتی حادثۀ زلزلۀ طبس اتفاق افتاد، با گروهی از جهادگران شاهرودی به سرعت خودش را به آنجا رسانید.
هر وقت روز جمعه در شهر بود، نماز جمعه اش ترک نمیشد. سعی میکرد تعدادی را به نماز جمعه برساند یا هنگام برگشت آنها را به مقصدشان برساند.
آمپلی فایر، موتور برق و حجله خریداری کرده بود تا در مجالس شهدا و دیگر مجالس مذهبی استفاده گردد. در برگزاری اینگونه مجالس هم سنگ تمام میگذاشت.
افراد فامیل و دوستان هنگام درخواست وام از صندوقهای قرضالحسنه و بانک، برای ضمانت سراغش می آمدند چون میدانستند رویشان را زمین نخواهدگذاشت.
سال 1361 همراه خانمش به حج تمتع مشرف شد. برای حاجیه خانم بتول منصوریان احترام ویژه ای قائل بود و تفاهم کاملی در زندگی داشتند.
در تاریخ 1363/1/15 از راه اهن بازنشسته گردید و با خیالی راحت خود و وانتش را در اختیار جبهه و جنگ ق5رار داد.
سر انجام در تاریخ 1365/4/23 در منطقۀ عملیاتی قادر در کمین ضد انقلاب از خدا بیخبر قرار گرفت و به شهادت رسید. از این شهید بزرگوار هشت فرزند برومند یادگار مانده است که اکثر آنها دارای تحصیلات عالی میباشند و عضوی مفید از جامعۀ اسلامی اند.