…
2561.13

عباس شریعتی

نام و نام خانوادگی: عباس شریعتی
نام پدر: محمدرضا
تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۰۳/۱۰
محل تولد: شاهرود
استان تولد: سمنان
مسئولیت: نیروی اطلاعات عملیات
تاریخ شهادت: ۱۳۶۲/۰۸/۱۶
نام عملیات: والفجر۴
محل شهادت: پنجوین عراق
نحوه شهادت: اصابت تیر مستقیم
وضعیت پیکر: پیکر مطهر شهید طی عملیات تفحص کشف و در سال 1371 در گلزار شهدای شاهرود به خاک سپرده شد
محل مزار: گلزار شهدای شاهرود
کپی لینک صفحه
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

شهید والامقام عباس شریعتی دهم خرداد۱۳۴۲ در شهرستان شاهرود به دنيا آمد. پدرش محمدرضا،کاسب مغازه دار بود و مادرش سكينه خاتون نام داشــت. عباس مدتی را به خواندن دروس حوزوی پرداخت و سپس در مقطع راهنمایی مشغول تحصیل شد. وی دانش آموز سال سوم دبیرستان بود که به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بيست و نهم آبان ،۱۳۶۲ با سمت فرمانده واحد اطلاعات عمليات در پنجوين عراق بر اثر اصابت گلوله به پيشاني، شهيد شد. پيكر وی مدتها در منطقه بر جا ماند و چهاردهم تیر ،۱۳۷۱ پس از تفحص در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپردند.

 

برای تکمیل این قسمت مستنداتی یافت نشد.اگر شما در این زمینه میتوانید بما کمک کنید و مستنداتی دارید، لطفاً برای ما در پیامرسان ایتا به نشانی زیر بفرستید تا در این قسمت بارگذاری شود.

@saba_44

با تشکر از همکاری شما

بسم الله الرحمن الرحیم

« قل هل ترّبصون بنِا الاّ احدي الحسنیین »

«بگو آیا شما منافقان و کفار جز یک نیکی از دو نیکویی (پیروزي و شهادت) چیز دیگري را از ما انتظار دارید » ( سورة توبه/ 52 ).

با حمد و سپاس خداوند متعال.

 سلام و درود بر پیامبر گرامی اسلام و جانشینانشان و سلام مخصوص بر حضرت مهدي صاحب الزمان(عج) و نایب بر حقش امام خمینی. و درود بیکران بر شهداي اسلام و تمامی امت شهیدپرور، مختصر کلامم را عرض می کنم.

پدر و مادرم همچنان که می دانید بنده با آگاهی تمام قدم در این راه گذاشته وانشاءالله اگر لطف خدا شامل حالم شده و شربت شهادت نوشیدم، زهی سعادت که به مقام بزرگی رسیده ام. پدر و مادر و خواهران و برادرانم، امیدوارم که در شهادت من ذره اي از خود نگرانی نشان نداده و صبر پیشه کنید، زیرا که شهادت در راه خدا نگرانی ندارد.

تنها پیامم براي شما امت حزب الله این است که به پیروي کردن از امام امت« مدظلّه » تا آخرین قطرة خون ادامه داده و از کمک به جبهه ها و حاضر شدن در صحنۀ جهاد غفلت نکنید. که باعث ندامت و پشیمانی خواهد شد و تا پیروزي نهایی این انقلاب، یعنی ظهور حضرت مهدي(عجل الله فرجه) و جهانگیر شدن اسلام از پا ننشینید.

« والسلام علیکم و رحمۀ الله »

در ضمن والدین عزیزم، مدت 20 روز روزة قضا که از دو سال گذشته دارم  و 15 روز هم از سال گذشته که می شود 35 روز که اگر میسر شد بدهید بگیرند و همچنین ضمناً اگر میسور باشد دو ماه هم نماز قضا بخوانند.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدي حتی کنار مهدي خمینی را نگه دار

« والسلام علیکم و رحمۀ ا...

 

وصیتنامه دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم

وصیت نامۀ خصوصی عباس شریعتی

« و لنبلونکّم بشئ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّرالصابرین »

«و به تحقیق می آزماییم شما را به چیزي از ترس و گرسنگی و کاستن از مال ها و نفس ها و جان ها و میوه ها. و بشارت و مژده بده به شکیبایان و صابران » ( بقره/ 155 )

با سلام و درود بر پیامبر اسلام(ص) و جانشینانش از علی(ع) تا به مهدي(عج) و سلام بر نائب بر حق مهدي(عج) خمینی بت شکن و بر تمامی شهیدان اسلام.

سلام بر شما خانوادة گرامیم و تمام اقوام و خویشان. چند عرض کوچکی دارم که معروض می دارم. اول آنکه از شما خواهش می کنم، همچنان که در وصیت نامۀ دیگر توضیح داده ام، اگر لطف خدا شامل حال من شد و به شهادت رسیدم، براي من گریه و زاري نکنید. چرا که چه چیزي از شهادت بالاتر سراغ دارید؟ و بعد همان طور که می دانید 20 روز روزة قرض از پارسال و 28 روز هم از امسال دارم که اگر میسر شد با یک ماه نماز قضا برایم بگیرید و همچنین از شما مادر، پدر و خواهران و عمه و غیره می خواهم که اگر بدي از من دیده اید مرا حلال کنید تا در آن دنیا موجبات زحمتم را فراهم نکند.

مادرم:

کن حلالم گر تو را آزرده ام در زندگی

تا در آن وادي نباشد موجب آزردنم    (از بشیر اراکی)

به همین جا به کلام خاتمه می دهم.

« والسلام علیکم و رحمۀ الله »

خدایا خدایا، تا انقلاب مهدي، خمینی را نگه دار

مورخه 9/11/61

عباس شریعتی

راوی حاج حسن حسین زرگری:

سلام شهید عباس میدونست که شهید میشه.

در عملیات والفجر 4 ما جمعی لشکر 17 علی ابن ابیطالب بودیم.در این عملیات لشکر ۱۷ در ابتدا پشتیبانی تیپ و لشکرهای دیگر بود.بخاطر همین ما نیروهای اطلاعات و عملیات هر شب بهمراه گردان‌های عمل کننده جلو می‌رفتیم که منطقه رو توجیه بشیم. تا بتوانیم هدایت گردان‌های خود لشکر ۱۷ را در عملیات بخوبی انجام دهیم. الحمدالله همینطور هم شد و گردان‌ها بخوبی عمل میکردند و شهید و مجروح خیلی کمی متحمل شدند.

در خاطرم هست که من و شهید عباس بهمراه هم به تیپها و لشکرها مأمور می‌شدیم. یکبار بهمراه گردان قدر لشکر حضرت رسول برای عملیات روی یکی از یالهای ارتفاع کانی‌مانگا رفتیم که موفقیت آمیز بود و مساحت زیادی بدست رزمندگان اسلام آزاد شد و در این عملیات فقط یکنفر شهید دادیم.مساحت آزاد شده بحدی بود که منطقه ای که قرار بود ل۱۷عملیات انجام دهد هم بنوعی آزاد کرد.

پس از این عملیات طی دوشب  روی ارتفاعات موسوم به "سنگ معدن" و سپس تپه "سه درختی"  و "تک درختی" گردان‌ها را همراهی کردیم. در این مدت دایماً  در کنار شهید عباس بودم. عباس فقط ذکر می‌گفت و دوربین میکشید(اصطلاح رایج بین بچه های اطلاعات بمعنی با دوربین منطقه را زیر نظر داشتن) واصلأ حرفی از شهید شدن نمی‌زد، تا اینکه ماموریت لری و ارتفاعات مشرف به نالپاریز در  حومه شهر پنجوین عراق به خود لشکر ۱۷ محول شد و چند شب  برای شناسایی جلو میرفتیم. اینجا بود که عباس از پر کشیدن و شهید شدن حرف می‌زد و من هم ناراحت می‌شدم. آخه عباس شخصیتی بسیار دوست داشتنی و منظم  بود و تصور شهید شدنش برای من سخت بود.

عباس یک چفیه سفید رنگی داشت که بحدی نازک و پوسیده شده بود که اگر دستش می‌زدی پاره می شد. این چفیه را از اولین اعزامش به جبهه داشت. بهش گفتم : پسر حاجی  بسه دیگه این چفیه کهنه رو ولش کن. و به عوضش یکی نو بهش دادم اما قبول نکرد و گفت: همین خوبه.اولاً خیلی باهاش اشکامو پاک کردم. دوماً دیگه کرایه نمی‌کنه. برای اینکه چفیه رو گم نکنه و من ازش نگیرم همیشه به کمرش می‌بست.

در این عملیات عباس در تاریخ 16 آبان ماه سال 1362 به شهادت رسید و پیکرش تا سال 1371 یعنی بمدت 9 سال در منطقه باقی ماند.

سرانجام توفیق یافتم همراه با گروه تفحص پیکر شهدا به آن منطقه بروم.پس از یافتن یک پیکر از روی همان چفیه سفید که به کمرداشت. از روی همین علامت چفیه قبل از بررسی پلاک شهید به بچه‌ها گفتم این عباس شریعتی هست.وقتی درستی آن تایید شدهمه تعجب کردند.بعد قضیه را به همراهان شرح دادم و گفتم که او از بچه های واحد اطلاعات و عملیات بوده.

چند روز بعد هم پیکر شهید محمد حسین اشرف از بچه های اهل سرخه پیدا شد.

 

قسمتی از کتاب «آن روزها، یادش بخیر »

خاطرات بسیجی جانباز دکتر محمد شریعتی برادر شهید:

از بچگی، عباس بچه هوشیار و باهوشی بود. جلوی سنگر اطلاعات عملیات، از یکی از بچه‌ها پرسیدم که آیا عباس شریعتی اینجاست؟ در حالی که او می‌گفت عباس دیشب تا صبح رفته بود شناسایی و الان خوابیده، یهو صدای عباس از داخل سنگر آمد که می‌گفت "بله، بله، من اینجام." فوری آمد جلوی درب سنگر. وقتی مرا دید، لبخندی بر لبش نشست. روبوسی کردیم و او گفت "بیا داخل." من گفتم "نه، وقت ندارم باید برگردم سر کارم درضمن همکارانت هم خواب هستند مزاحم نمی شوم." عباس گفت "توی این آفتاب اذیت می‌شی"، و در همین حال، چفیه‌ام را که دور گردن بود، برداشت و کشید روی سرم که آفتاب نخورم. عباس دو سال از من بزرگ‌تر بود و چون سابقه تحصیل در حوزه علمیه قم را هم داشت، باسوادتر و مطلع‌تر بود. در مواقع ضروری، مرا حمایت و راهنمایی می‌کرد. آن موقع من هنوز در واحد 106 و در خط پاسگاه زید بودم، که شنیده بودم بچه‌های اطلاعات عملیات آمده‌اند خط مقدم. تیم عباس و دوستانش چند کیلومتر بالاتر از ما مستقر بود. من هم در ساعاتی که به علت جهت نور آفتاب، شرایط خوبی برای شلیک نداشتیم، به بچه‌ها و فرماندهی واحد اطلاع دادم که می‌روم داداشم را ببینم و زود برمی‌گردم. و همین‌طور هم به موقع برگشتم. دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم، چرا که من برگشته بودم شاهرود و او همچنان در واحد اطلاعات عملیات کار می‌کرد. ...‌ برادران و خواهران سپاه و بسیج آمدند و دو موضوع سخت - یکی شهادت و دیگری جا ماندن جنازه - را خبر دادند. ..... چند روز بعد، من و پدرم رفتیم و فردی را که هنگام شهادت عباس با او بود، در سپاه سمنان پیدا کردیم. او شرح واقعه را اینطور توضیح داد که... «بچه‌های اطلاعات عملیات، در شناسایی‌های انجام شده بلافاصله بعد از مراحل اصلی عملیات والفجر چهار، متوجه تجمع و آماده‌شدن دشمن برای پاتک‌زدن شده بودند. فرمان قرارگاه این بود که نیروهای خودی، قبل از پاتک دشمن، به محل تجمع آنان حمله کنند و با ضربه‌زدن به دشمن، باعث منتفی‌شدن ضد حمله آنان شوند. قرار شد شهید عباس شریعتی از تیم اطلاعات عملیات به گردان ما آمده و گردان ما را راهبری کند و در پشت خط مقدم دشمن به محل تجمع نیروهای بعثی برساند. شهید عباس، ما را با دقت رساند بالای سر آنان و ما شروع کردیم به زدن آن‌ها و ماموریتمان را انجام دادیم . اما دشمن، عباس را شناسایی کرد و بوسیله تک‌تیرانداز، پیشانی او را زد و عباس در جا، در کنار من، شهید شد. ما بعد از زدن تجمع دشمن باید برمی گشتیم، با اینکه تعداد دیگری شهید داشتیم که باید جا می‌گذاشتیم و برمی گشتیم من فکر کردم شهید شریعتی بین ما غریب بوده و برای هدایت و رسوندن ما با ما آمده حق اوست که او را با خود برگردانم ، او را به دوش گرفته و در حال برگشت بودم که دیدم تعدادی مجروح هم هست که اگر بمانند اسیر می‌شوند و صلاح نیست شهید را ببرم و مجروح را واگذارم لذا جنازه شهید عباس را در محلی که به نظرم مناسبتر بود گذاشتم و یک مجروح را گرفته و به عقب برگشتیم و از این بابت که شهیدتان را نیاوردم پوزش می‌طلبم، که پدرم و من به ایشان حق دادیم که به جای شهید مجروح را آورده است" سال ها گذشت، فکر کنم بیش از ده سال بعد به من خبر دادند که جنازه شهید عباس پیدا شده و آورده اند، با برخی از اعضای خانواده که تحمل بیشتری داشتند به محل مورد نظر رفتیم، درب تابوت را باز کردند فقط استخوان بود و لباس و پلاک، پلاک تطابق داشت، لباس هائی که سالم بود شناسایی شد، یک شال به اصطلاح افعانی بود که برادر بزرگمان علی آقا به ایشان داده بود هنوز در محل دور کمرش بود، و بر روی استخوان شکسته جمجمه جای ورود تیر بر روی پیشانی قابل مشاهد بود، ایشان تشییع جنازه با شکوهی شدند و دوباره مجلس ختم و ... در آن زمان رسم بر این بود که شهدا را مسافت طولانی از مثلاً جلوی سپاه تا محل تدفین روی دست می‌بردند. قسمت انتهایی مسیر مزار شهدای شاهرود سربالایی بود و هست، لذا حمل جنازه در انتهای مسیر قدری دشوار بود. در زمان تشییع جنازه برادرم شهیدم به آنجا که رسیدیم یادم آمد یک بار ایشان یک حرفی به من زد با این مضمون که "مایل نیستم در تشییع جنازه من مردم به زحمت حمل جنازه من بیفتند!" و حال در شرایطی تشییع می‌شد که وزنی نداشت که بخواهد مردم را اذیت کند. شادی روح ایشان و همه شهدا اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ.

در این بخش می توانید تصویر مربوط به بارکد دوبعدی این صفحه را دانلود کنید یا برای نصب روی مکان های منتسب به شهید از قسمت محصولات فرهنگی سایت اقدام به سفارش بارکد فیزیکی نمایید. این بارکد دوبعدی توسط همه گوشی های هوشمند دارای دوربین، قابل اسکن است و افراد با اسکن کردن آن به سادگی وارد این صفحه خواهند شد.

بالا