2908.1

علی رحیمی

نام و نام خانوادگی: علی رحیمی
نام پدر: عبدالرحیم
تاریخ تولد: ۱۳۴۶/۰۷/۰۱
محل تولد: میامی ـ فیروز آباد
استان تولد: سمنان
مسئولیت: بیسیم چی گردان
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۱/۲۳
نام عملیات: پدافندی
محل شهادت: جنوب شلمچه
نحوه شهادت: اصابت ترکش
وضعیت پیکر: دارد
محل مزار: گلزار شهدای شاهرود
کپی لینک صفحه
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

برای این قسمت مستنداتی یافت نشد.اگر شما در این زمینه میتوانید بما کمک کنید و مستنداتی دارید، لطفاً برای ما در  پیام رسان ایتا به نشانی زیر بفرستید تا در این قسمت بارگذاری شود.

saba_44@

با تشکر از همکاری شما

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام الله پاسدار خون شهیدان بنام خدایي که شریک ندارد خدایی که یکتا است و همه

کارها بدست اوست. بهترین عمل مؤمن جهاد مساوي در راه خداست.

این وصیتنامه را بعنوان چند کلامی بعد از مرگ من با خانواده صحبت دارم اگر چنانچه خدا شهادت را نصیب من کرد این تنها آرزوی [ي] بود که من در قلب خود داشتم.

از خانواده خود تنها خواهشی که دارم این است که به حرفهاي من گوش دهند. امیدوارم هر موقع خواستید گریه براي من کنید به یاد حسین(ع)بیفتید که سر از بدنش جدا شده بود و تا چند روز در صحراي کربلا بدنش باقی ماند در آن هواي گرم و امیدوارم که با شهادت من هیچگونه سستی از ایمان محکمتان پایین نیاید و امیدوارم که همانطور با ایمان پشتیبان این مملکت باشید. چند کلامی با مادرم صحبت دارم، مادر جان اگر من رفتم این نبود که من تنها در خانواده بودم رفتم به جبهه، بلکه من اگر کسی را نداشتم خدا را که داشتم من به عشق حسین(ع) که یکی از بندگان پاك خدا بود آمدم به جبهه. تا راه او [را] و شهیدان دیگر را ادامه بدهم.

مادر جان امیدوارم که از دست من هیچگونه ناراحتی نداشته باشید و اگر تا [حالا] فرزند

خوبی براي تو نبودم به بزرگی خودت مرا ببخش و شیري که به من دادي و زحمت زیادي کشیدي آن شیر را به ما حلال کن. اگر یک فرزند را از دست دادي این را بدان که فرزند پاك و با ایمان در کنارت داري.

« وسلام »

و چند کلامی با خواهرهایم دارم، خواهران امیدوارم که با رفتن من البته خدا چنین [خواست] امیدوارم که با حجاب خوب باشید و تنها خواهشی که دارم این است که زیاد به حال من گریه نکنید. هر موقع خواستید براي من گریه کنید به یاد زینب(ع) بیفتید که همه برادران و حتی دو پسر خود را از دست داد البته باز شما 3 برادر پاك دارید که راه مرا ادامه دهند امیدوارم که در زندگی همیشه خوشبخت باشید و تنها خواهشی که دارم این است که با شوهرهایتان سازش بیشتر داشته باشید و حرفهای [ي] که با برادرانم دارم این است برادران بزرگوارم اگر چنانچه من از خانه گرم و خوب که داشتم رفتم، این بود که بتوانم [به] بهشتی که در انتظار شهید[ان] و پاك مردان است دست یابم و امیدوارم که شما راه مرا ادامه دهید.

« وسلام »

و تنها حرفی که با همسرم دارم:

همسر مهربانم که همیشه در غمها و خوشی هایم شریک بودي، اگر خدا خواست که من از

پیش شما بروم این نبود که من از شما بیزار بودم.

 

خاطره نحوه شهادت شهید رحیمی:

خاطرات پدافندی بعداز عملیات کربلای۴و۵

راوی همرزم شهید مهرداد نظری:

به خاطر نزدیکی فاصله دشمن با ما و دید آنها به جزیره دائم زیر آتش دشمن و بمبارانهای هوایی و بمبهای شیمیایی  و تیر مستقیم کالیبرهاشون بودیم در آنجا مانند یک عملیات شهید و مجروح میدادیم ولی بچه ها با چنگ و دندان از آن جزیره محافظت کردند .

روزی را به یاد میارم که خسته از جزیره بوارین به خرمشهر برگشتم در سنگر فرماندهی در شهرک ولیعصر  به اتفاق کادر گردان نماز ظهر را میخواندیم و فقط شهید علی رحیمی بچه مهدی آباد پای بی سیم حضور داشت تا اگر در خط اتفاقی افتاد ما مطلع بشویم .

نماز ظهر را به جماعت خواندیم و شروع به خواندن تعقیبات نماز ظهر کردیم که دوست جانبازم آقای حسین میان آبادی دستم رو گرفت و گفت بیا عقب تکیه بده لحظه ای نگذشت که صدای انفجار مهیبی همه جا را لرزاند طوری که هیچ چیز نمی دیدیم گوشم زنگ می کشید مدتی گذشت تا فهمیدم کجا هستم گرد و خاکها که کمی کنار رفت هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم ولی هیچکدام صدمه یا زخمی نشده بودیم بسمت درب سنگر که نگاه کردم صحنه دلخراشی را دیدم.علی رحیمی ترکش به سرش خورده بود و مقداری مغز و استخوانهای سرش بر روی بیسیم و سقف سنگر پاشیده بود و بشهادت رسیده بود.

تنها کسی که در اون لحظات توانست خودش را کنترل کند شهید علی اکبر اشرفی (که 2 سال بعد بشهادت رسید) بود از ما خواست تا با همون پتوی ارتشی که در زیر آن شهید بزرگوار بود و کلا خونی شده بود ،او را درونش بپیچیم و بیرون سنگر بگذاریم تا با ماشین او را به عقب انتقال بدهیم .

همگی ناراحت از این صحنه در کناری زانو در بغل نشسته بودیم فقط شهید علی اکبر اشرفی بود که با یک ورق کاغذ در حال جمع آوری مغز و استخوان سر آن شهید بزرگوار از سقف و کف سنگر بود.

بعد از تمیز کردن سنگر هر چه بالای سنگر و بیرون را گشتیم نشانه ای از انفجار خمپاره ندیدیم آخرش هم نفهمیدیم اون انفجار و آن یک دانه ترکش از کجا آمد و به سر این شهید بزرگوار اصابت کرد.

و همیشه معمایی برای ما ماند. فرماندهان به من گفتند که باید به جزیره بوارین بروم چون این شهید بزرگوار برادری در گردان داشت که او در جزیره پدافند بود، در حالیکه هنوز بر اثر جراحتم در کربلای ۵ رنج میکشیدم تکه اسفنجی تهیه کرده بودم و روی زین موتور میگذاشتم و روی آن سوار میشدم ..

غروب بطرف جزیره بوارین با موتور براه افتادم .

صدای موتور که میآمد عراقیها شروع به شلیک تیربار و خمپاره میکردند به هر درد سری بود خودم را به نیروهایمان در جزیره بوارین رساندم و برادر شهید علی رحیمی را پیدا کردم و به بهانه ای او را به سنگر فرماندهی خرمشهر آوردم.

توی راه همه اش میگفت برای برادرم اتفاقی افتاده؟

ومن برایش بهانه ای می آوردم و او را آرام میکردم و چون میدانستم شغلش گچکار است بهش گفتم فرمانده گردان برای اینکه سنگر فرماندهی را گچ کنی گفته بیام دنبالت...

 تا به سنگر فرماندهی رسیدیم بی قراری میکرد و تا وارد سنگر شد و نشست گریه افتاد بدون اینکه بهش چیزی بگیم گفت برادرم شهید شده؟

 و شهید علی اکبر اشرفی از او خواست که با پیکر برادر شهیدش به شاهرود باز گردد.

در این بخش می توانید تصویر مربوط به بارکد دوبعدی این صفحه را دانلود کنید یا برای نصب روی مکان های منتسب به شهید از قسمت محصولات فرهنگی سایت اقدام به سفارش بارکد فیزیکی نمایید. این بارکد دوبعدی توسط همه گوشی های هوشمند دارای دوربین، قابل اسکن است و افراد با اسکن کردن آن به سادگی وارد این صفحه خواهند شد.

بالا