86.7

حسین غنیمت پور

نام و نام خانوادگی: حسین غنیمت پور
نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1341/08/01
محل تولد: تهران
استان تولد: تهران
مسئولیت: فرمانده گردان
تاریخ شهادت: 1365/10/24
نام عملیات: کربلای 5
محل شهادت: جنوب شلمچه
نحوه شهادت: اصابت تیر به سینه
وضعیت پیکر: دارد
محل مزار: شاهرود
کپی لینک صفحه
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

حسين در تاریخ دهم فروردين هزار و سيصد و چهل و يك در خانه محمدعلي غنيمت‌پور در تهران ديده به جهان گشود. خداوند به این خانواده دو پسر و سه دختر داد.

از كودكي آرام و صبور بود.شركت در نماز جماعت، نماز جمعه و دعاي توسل و... شخصيتش را بيش از پيش رشد داد.در زمان شروع جرقه‌هاي انقلاب، حسين در مقطع راهنمايي درس مي‌خواند. او از تك‌تك اعلاميه‌هاي امام پس از مطالعه، يادداشت برمي‌داشت و در كتابخانه‌اش حفظ مي‌نمود. همچنين در راهپيمايي‌ها هم شركت مي‌کرد. تحصيلاتش را تا ديپلم در تهران به پايان رساند. همزمان با تحصیل به ورزش تکواندو نیز می پرداخت و توانست دان چهار ورزش تكواندو را با موفقيت پشت سربگذارد. مدتي رئيس هيئت تکواندو در شهرستان شاهرود بود، همچنین  در كلاس‌هاي بسيج هم حضوری فعال داشت.

وقتي در سن هجده سالگي همراه خانواده به شاهرود نقل مكان كردند، از طرف سپاه پاسداران عازم جبهه شد. مدت سي ماه در گردان كربلا به عنوان فرمانده دسته تا فرمانده گردان جانفشاني كرد. در عمليات‌هاي كربلاي چهار، پنج و والفجر هشت هم حضور داشت.

بيست و چهارمين روز دي ماه سال هزار و سيصد و شصت و پنج، در منطقه شلمچه تركش خمپاره‌اي در قلب حسين فرو رفت و او را که در زمان شهادت فرمانده گردان کربلا بود ،به شهادت رساند. پيكر مطهرش پس از تشييع در گلزار شهداي شاهرود آرام يافت.

بسم الله الرحمن الرحيم

من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبة و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا
برخی از مؤمنان بزرگمردانی هستند که به عهدی که با خدا بستند کاملاً وفا کردند و برخی به انتظار مقاومت کردند هیچ عهد خود را تغییر ندادند. وصیت نامه اینجانب حسین غنیمت پور فرزند محمد علی به تاریخ [خوانا نیست].
ابتدای سخن با وحدانیت خدا که خدا یک است و شریکی ندارد چراکه اگر شریکی برای او بود جهان چهره ای دگر داشت و بعد از آن به حق بودن فرستاده او یعنی رسول خدا، پیامبر اکرم محمد مصطفی ( صلی الله علیه و اله و سلم) اقرار میکنم و سپس وارثان به حق او را یاد میکنم که بعد از او هادیان جامعه بشری بودند و اینک فرزند اوست که این نقش را دارد، یعنی آنکه تمام انتظارها برای اوست مهدی (عج).
پس چه بهتر است که خود را برای دیدار او آماده نماییم. و دیگر اینکه ای مردم بدانید- اگرچه همه میدانید- بلکه یقین بیاورید، چنانچه این حقیر خدا، یقین آورد که مرگ حق است ولی چه بهتر که خونین باشد. اما بدانیم -چنانچه می دانیم ولی یقین نیست- که معادی نیز میباشد و بهتر است که خود را آماده نماییم (و اگر تمام افراد بشر فلسفه معاد را درک کنند دیگر این افسانه نخواهد بود) و بعد از رفتنم به محل موعود که بهشتی هست و بدانی که همه اینها حق میباشند و خواهند آمد و خوشا به حال آنان که خود را برای آن زمان آماده کنند.
اما سخن اصلی ما این است که خدا ملت مسلمان ایران را توسط مردی خردمند و آگاه و رهبری مقدر و روشن و بیدار نمود. بدانید که زمان، زمان قدر شناسی می باشد. بیاییم با دیدی باز و روشن او را بشناسیم که مبادا آنگونه که علی (علیه السلام) را به سر آوردند. به سرش آوردیم یا آوردند؟ بیاییم مسیری که او به ما آموخت و [ناخوانا] را خوب درک کنم. چرا که حسین (علیه السلام) قربانی این [ناخوانا] حرکت او را در روزی که در مقابل و مسیر حرکت او را سفانیان ایستاده بود شناختند آنگاه که خواست حماسه بیافریند و ادای وظیفه کند به اطرافش نگریست هیچکس را ندید چرا که آنان را مردی ترسو زرپرست و دنیا خواه دیده بود. ولی او می دانست از این رو خود را آماده کرد برای جنگ با معاویه تا به یارانش بفهماند که شما را جز خدا هدف نیست بلکه هدف باشد و حسن ( علیه السلام) مظلومانه صلح کرد. بهتر است بگوییم که یاران بی وفای حسین (ع) آن کس که فرزندانمان امروز به عشق او خون میدهند و حماسه سازی میکنند بدانید چنانچه گفتند حماسه کربلا را و شما نیز شنیده اید که حسین (ع) تنها بود اگر چه یارانی داشت ولی وقتی محک می زنیم و قیاس می بندیم که دشمن او چقدر سپاه داشت آنگاه پی می بریم که حسین ( ع ) تنها بوده و همین بس برای او که هفتاد و دو تن یار با وفا داشت و قیام کرد و در همین جاست که باید مظلومیت حسن (ع) را درک کنیم که به اندازه حسین ( ع ) یار نداشت. دیدیم و بلکه شنیدیم که در گوشه ای مظلومانه به شهادت رسید و اما فرزند حسین امام سجاد ( ع) را گوییم. امام که به غیر خدا هیچ نداشت تنها و تنها زیست و در تنهایی شهید شد. چنانچه سایر امامان ما هم این گونه شدند. حال در اینجا یک چرا میباشد که چرا بعد از وفات پیامبر ( علی ) را آن گونه به سرش آوردند که جریان صفین" بوجود بیاید را چگونه میتوان توجیه کرد و چرا بعد از علی (ع) حسن ( ع ) را بی یار و یاور گذاشتند چرا حسین (ع) باید آنگونه شهید بشود و چرا هزاران چرای دیگر؟ اینجا یک جواب است برای این چراها که در زمان امام علی (ع) مسلمان بود چنانچه در زمان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و سایرین نیز بودند ولی آنان مسلمان ادعایی بودند وظواهر اسلام را داشتند و بطونی خالی از عشق و ایمان در آنان بود.
من در این نوشته نمیخواهم تاریخ را به شما بگویم بلکه میخواهم آنچه در درونم به همراه خودم یدک میکشم را به شما بگویم.
نی قصة آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
دوست زیاد دارم ولی دوستی که بتوانم آنچه در درونم هست به او بگویم نمی توانم بیابم و [ناخوانا] کاغذ کسی را نمیشناسم.
بلکه اینها گفته میشود و تاریخ علی (ع) حسن (ع) ، حسین (ع) برای ما بازگو می شود که به خود نگرشی عمیق کنیم و ببینیم که ما را که ادعای یاوری علی زمان، حسن زمان، حسین زمان میکنیم چگونه ایم؟ با وفاییم یا بی وفا؟ صابریم یا بی صبر؟ همچو سنگ در مقابل سختی تاب و توان داریم یا نه؟ با مشکلات دست و پنجه نرم میکنیم یا نه؟ آری سخن زیاد است و اوراق کمند. حرفها افزون چراکه میخواهم به شما بگویم که امامتان را یاور باشید به مانند یاوران کربلای حسین (ع)، میخواهم بگویم با وفا باشیم می خواهم بگویم صابر باشیم و میخواهم بگویم سخت جان و در مقابل مشکلات قوی باشیم.
والسلام

 

حسين غنيمت پور، فرزند محمدعلي و حشمت، در اول آبان ماه سال 1341 در تهران به دنيا آمد. مادرش خانم حشمت زركبير نقل مي كند:« از بچگي ارادت خاصي به ائمه اطهار(ع) مخصوصاً اباعبدالله (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) داشتم . بعد از ازدواج نذر كردم كه اگر خداوند فرزند پسري به من بدهد، نامش را حسين بگذارم. وقتي سومين فرزندم به دنيا آمد، نذرم را ادا كردم و نام او را حسين گذاشتم. زماني كه احساس كردم باردار هستم بيشتر سعي مي كردم نمازم را اول وقت بخوانم. هميشه با وضو بودم. اگر به خانه كسي مي رفتم قبل از خوردن چيزي اول مطمئن مي شدم كه مال صاحبخانه پاك است، بعد غذا مي خوردم.

«در دوران كودكي او، چند روز با خانواده به مشهد رفتيم. وقتي برگشتيم، حسين خيلي سرفه مي كرد. دستم را روي پيشاني اش گذاشتم، تبش بالا بود. سعي كردم با پاشويه تب او را پايين بياورم.

من و پدرش او را به بيمارستان برديم. دكتر پس از معاينه گفت : او سينه پهلو كرده است و بايد امشب بستري شود تا با تجويز دارو حالش بهتر گردد

حسین را بستري كردند و به اصرار همسرم من به خانه دخترم رفتم و او نزد حسين ماند. وقتي به خانه دخترم رفتم، ديدم ساك هايشان را بسته اند که فردا صبح عازم مشهد شوند. به او گفتم: حال حسين خيلي بد است، نمي دانم چكار كنم.

او با مهرباني دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: غصه نخور. اگر امشب شفايش را از امام رضا(ع) نگيرم، زوار امام نيستم. بعد از صرف شام او در گوشه اي جا نمازش را پهن كرد و تا نزديكي هاي صبح نماز مي خواند . سر به سجده گذاشته بود و ناله مي كرد. وقتي اذان صبح را گفتند، با هم نماز خوانديم و بعد به بيمارستان رفتم. وقتي دكتر مرا ديد، با لبخند به من گفت: خدا را شكر كنيد، تب فرزندت كاملاً قطع شده و حالش خوب است.

حسین در ماه محرم به اتفاق مادرش به مجالس عزاداري امام حسين (ع) مي رفت. و با پدرش هم در جلسات قرآن شركت مي نمود. از هفت سالگي شروع به خواندن نماز كرد. براي خواندن نماز جماعت به مسجد مي رفت. در دوران بلوغ انجام فعاليت هاي مذهبي اش به طور مخفي بود.

دوره ابتدايي را از سال 1347 تا سال 1352 در مدرسه اقبال آشتياني شهرستان شاهرود پشت سر نهاد و دوره راهنمايي را در مدرسه مسگريان و دوران متوسطه را در دبيرستان دكتر علي شريعتي(فعلي) شاهرود  گذراند و در رشته اقتصاد موفق به اخذ ديپلم شد. بسيار به كتاب و تكاليف مدرسه علاقه داشت، به طوري كه تمام تكاليف خود را در مدرسه انجام می داد.در ايام تعطيلات تابستاني با پدر خود به سركار مي رفت.

اوقات بيكاري به مسجد مي رفت و كتاب هاي مذهبي،  كتاب هاي شهيد آيت الله مطهري و شهيد آيت الله دستغيب و كتاب هاي اديان ديگر را مطالعه مي كرد. از کتابها خلاصه برداری و يادداشت مي كرد و می گفت: بايد آنقدر اطلا عا تم را بالا ببرم كه اگر يك كمونيست از من سؤال مذهبي كرد، بتوانم جوابش را بدهم و او را قانع کنم.

به ورزش هاي شنا و تكواندو علاقه داشت. ورزشكار كم نظيري بود. در مدت كوتاهي كمربند قرمز را در آزمون كشوري از آن خود ساخت وپس از مدتی عنوان رييس هيات تكواندو شهرستان شاهرود منصوب شد. او دان چهارم ورزش تكواندو را با موفقيت پشت سرگذاشت.

از حضورش در ورزش براي ارشاد نسل جوان استفاده مي كرد. دوستان زيادي در ورزشگاه پيدا كرده بود و آنها را جذب برنامه هاي مذهبي نمود.

يك بار كه به عنوان رييس هيئت تكواندو در جلسه اي حضور داشت من هم جزو مدعوين بودم. وقتي صداي اذان ظهر بگوش رسيد، هنوز جلسه تمام نشده بود كه حسين جلسه را برای ادای نماز رها کرد.

با اينكه امكانات زيادي از طرف هيات تكواندو در اختيارش قرار داشت، با وسواس زياد آنها را فقط براي كارهاي باشگاه استفاده مي كرد. اگر كسي ذره اي از آن وسايل را درخواست مي كرد، با عصبانيت مي گفت: اينها مال بيت المال است .

پدرش مي گويد :« قبل از انقلاب يك شب خواب ديدم امام خميني به منزل ما آمد و گفت: شما بچه هايتان را جمع كنيد تا نصيحتي به شما كنم. بچه ها را دور هم جمع نمودم. امام در حالي كه نگاهشان به حسين بود گفتند: شما از اول راه راست را رفته اي، از حالا به بعد هم همين راه را ادامه بده. حسين محو صورت نوراني امام بود. از امام پرسيدم: چرا شما اينقدر به حسين توجه داريد؟ گفتند: او در آينده سرباز امام زمان(عج) مي شود. موقع رفتن، امام به من گفت: مراقب حسنت باش كه سرباز امام است. قبل از رفتن به بيرون  براي سومين بار نيز سفارش حسين را به من كردند و رفتند.

او با مطالعه كتاب ها پي به ستمگري و غارتگري رژيم طاغوت پی برد . به همين خاطر قبل از انقلاب در نوشتن شعار و گشت شبانه و پخش اعلاميه فعاليت زيادي مي كرد.

او از تك تك اعلاميه هاي امام پس از مطالعه يادداشت برمي داشت و در كتاب خانه اش حفظ مي كرد. در راهپيمايي ها شركت مي نمود. به كساني كه در راه انقلاب و پيروزي آن گام برمي داشتند عشق مي ورزيد.به امام و شهيد بهشتي نيز علاقه زيادي داشت.  با پيروزي انقلاب اسلامي، احساس مي كرد كه تازه متولد شده است.

خواهرشهید کبری غنیمت پور :« ما از فعاليت هاي او بعد از انقلاب خبري نداشتيم. سعي مي كرد هر كاري كه براي انقلاب انجام مي داد،  مخفي باشد . اگر ما چيزي مي گوييم بعد از شهادت او از دوستانش شنيديم

با تشكيل بسيج، در كلاس هاي آن هم حضوري فعال داشت. قبل از شروع جنگ تحميلي، يكي از دوستانم براي حسين خوابي ديده بود كه برايم تعريف كرد و گفت: خواب ديدم حسين شما در ركاب امام حسین(ع) در صحراي كربلا و در حال جنگيدن است .به خاطر هواي گرم او تشنه شد. نزد امام رفت و درخواست آب كرد . امام كاسه اي پر از آب به او دادند و حسين تمام آب كاسه را خورد و چيزي نگفت. امام حسين(ع) نگاهي به او انداختند و گفتند : چرا السلام عليك نمي گويي. حسين نزد امام زانو زد و گفت: من عاشق شما هستم . بعد در حالي كه اشك در چشمانش موج مي زد، گفت: السلام عليك يا اباعبدالله(ع).

مادرش همچنين نقل مي كند :« زماني كه او شانزده، هفده ساله بود، خواب ديدم در مجلسي هستم كه همه خانم هاي آن مجلس سياه پوش هستند. خانمي در بالاي منبر سخنراني مي كرد . وقتي سخنراني او تمام شد، به تعدادي از خواهران هديه داد. منتظر بودم تا به هم من هديه اي بدهد، ولي خبري نشد. اعتراض كردم كه چرا به من هدیه نمي دهيد؟ آن خانم اشاره اي كرد و گفت: هديه اين خانم را بياوريد. نگاهم را به جايي كه او نشان داده بود دوختم. چند نفر سيني بزرگي كه روي آن پارچه اي كشيده بود برايم آوردند و جلوي من گذاشتند. خم شدم و پارچه را كنار زدم. نيم تنه حسين با چشمان بسته اش توي سيني بود . آن خانم گفت: اين هم هديه شما. نگاهي به حسين كردم و گفتم: حسين جان، نمي خواهي با من حرف بزني؟ حسين لحظه اي چشمانش را باز كرد، لبخندي زد و دوباره پلك هايش را روي هم گذاشت. از خواب پريدم. با خود گفتم: ان شاءالله خير است. حدود پنج سال بعد با ديدن جنازه حسين توي  تابوتش خوابم تعبير شد.

با شروع جنگ تحميلي در بيست و دو سالگي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد.موقع رفتن به جبهه خوشحال و داوطلب بود. دوست داشت اسلام پيروز شود و دشمن از بين برود.زماني كه جنگ شروع شد، گفت : صحنه كربلا دوباره در ايران زنده شده است.

او بخاطر رضاي خداوند، اجراي فرمان امام،  عشق به امام و ميهن و مردم عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت شد و در عمليات هاي كربلاي چهار، پنج، والفجر هشت حضور داشت.مدت سي ماه در جبهه بود. در منطقه ابتدا فرمانده دسته و بعد فرمانده گردان شد.

در كارهاي جمعي فعالانه شركت مي كرد. خود را جدا از جمع نمي دانست، حتي اگر مي شد از كارهاي اصلي خود دست برمي داشت و كار جمعي را ترجيح مي داد به نظر اكثريت احترام مي گذاشت و نظر افراد را مي پذيرفت و اصرار بر پياده كردن نظر خود نداشت.

چنانچه در جمع از او تعريف و تمجيد مي شد، ناراحت مي شد

در پشت جبهه به عيادت مستمندان، سالمندان، بيماران، به خصوص خانواده هاي شهدا و مجروحان جنگي مي رفت.به خانواده هاي پاسداران و شهدا كمك مي كرد و به كساني كه در حال ساختن خانه بودند و از نظر مالي در مضيقه بودند بدون گرفتن مزد كمك مي كرد.

موقعي كه از جبهه برمي گشت، ابتدا به مشهد مقدس مي رفت و بعد شهر و منزل خودشان مي گفت:« به من با امام رضا (ع) عهد و پيمان بسته ام

او در جبهه سه مرتبه مجروح شد.پدرش نقل مي كند :«او با دوستانش براي شناسايي خط رفته بود كه بعد از دو روز كه برمي گشتند متوجه شدند دشمن اطراف را سيم خارداركشيده است. او سه مرتبه گفته بود: آيا كسي هست كه روي سيم خاردار بخوابد كه بقيه از روي او رد شوند و جوابي نمي شوند و خودش روي سيم خاردار مي رود و نيروها از روي حسين عبور مي كنند و بعد خودش بلند مي شود و به راه مي افتند. بعد يكي از دوستانش با چراغ  قوه بدن او را مي بيند و به او مي گويد: حسين بدنت خوني شده است. او گفته بود : اين بدن من فداي مولايم حسين (ع).

سعيد اللهياري، همرزمش مي گويد :« وقتي عمليات والفجر هشت در بهمن ماه شروع شد ما با عراقي ها فقط ده يا بيست متر فاصله داشتيم. ما اولين گردان خط شكن بوديم كه جلو مي رفتيم . وقتي به لب كانال رسيديم، هوا سردتر شده بود. نگاهي به آب انداختيم، آنقدر متلاطم بود كه پل رويش بشدت تكان مي خورد. كسي نمي توانست لحظه اي روي آن بايستد. نيروهاي گردان مانده بودند چكار كنند كه ناگهان باران هم شروع به باريدن كرد. كار لحظه به لحظه سخت تر مي شد. در همين زمان حسين نگاهي به آسمان كرد، يا ابوالفضل گفت وخود را توي آب انداخت .

دست هايش را به پل گره زد و داد زد: زودتر رد شويد، وقت نداريم. پل را حسين نگه داشت تا بقيه نيروها به سلامت از روي پل رد شوند . حسين جزو آخرين نفراتي بود كه از روي پل رد شد.

ابراهيم سلماني، همرزمش، مي گويد « ما با هم ده روز مرخصي گرفتيم. وقتي به تهران رسيديم هر كدام سراغ كارهايمان رفتيم. دو روز بعد نزديك غروب حسين در خيابان مرا ديد و گفت: فكر مي كنم عمليات باشد . بيا برويم منطقه. بعد از اينكه قبول كردم سراغ فرمانده رفتيم. حسين مدارك را روي ميز گذاشت و گفت: مي خواهم برگردم منطقه. فرمانده نگاهي به مدارك انداخت و گفت: حق نداري بروي. حسين هم زود قبول كرد. با هم تا جلوي درب آمديم، گفتم: حسين، تو كه تصميمت را گرفته بودي، چرا پشيمان شدي؟ گفت: ترسيدم رفتنمون مورد رضاي خدا نباشد. هنوز از در بيرون نرفته بوديم كه توي حياط سپاه حدود هزار نفري براي اعزام آماده بودند. او نگاهي به چهره هاي مشتاق آنها انداخت و گفت : ما بايد به تكليفمون عمل كنيم. دوباره نزد فرمانده برگشت و تا ساعت يك و دو نيمه شب با فرمانده صحبت كرد و توانست حكم اعزام به منطقه را بگيرد

حسين كوثري، همرزمش، مي گويد :« به او گفتم : به نظر تو پاسدار واقعي كيه؟ گفت: كسي كه از تمامي جهات، جهات اخلاقي، علمي و  اجتماعي خودش را براي سرباز امام زمان(ع) بودن آماده كند

ابراهيم سلماني نقل مي كند به او گفتم:  «حسين كي مي خواهي به ما شيريني عروسي ات را بدهي؟ گفت: من خيلي وقته عروسي كردم . تعجب كردم و گفتم: كي؟ چرا به ما خبر ندادي؟ خنديد و گفت : عروسم جنگ است، حجله ام سنگر، تير و تركش ها نقل و نبات عروسي ام.

با خلوص نيت و آرامش خاطر نماز مي خواند. نماز شب او هيچ گاه ترك نشد. در مراسم عبادي مثل جلسات قرآن، دعاهاي كميل و توسل شركت فعالي داشت.

غلامرضا قندهاري، همرزمش، نقل مي كند: «رزمندگان بعد از نماز عشا  متفرق مي شدند. اما او گوشه اي را انتخاب مي كرد و بعد از نماز در حال سجده كردن آنچنان ناله مي كرد كه همه متأثر مي شدند. يك بار من قدري ديرتر از نماز خانه لشكر 17 علی ابن ابیطالب بيرون آمدم، وقتي كسي را در سجده و گريه كردن مي ديدم، به ياد شهيد منصور جلالي مي افتادم. آن شب يك مرتبه چشمم به گوشه نمازخانه افتاد كه فردي در سجده و در حال گريه كردن بود. يك لحظه گمان كردم شهيد منصور است. مكثي كردم و خوب كه  نگاه كردم ديدم حسين غنيمت پور است.

به خانواده اش توصيه مي كرد حجاب را رعايت كنيد. به صحبت هاي امام گوش دهيد. نصايح امام كه همان نصيحت هاي حضرت علي (ع) است را عمل نماييد و چشم خود را از نامحرمان ببنديد.

آرزوي رسيدن به لقاءالله را با شهادت و چهره خونين و در لباس پاسداري داشت.

پدرش مي گويد :« با هم به تشييع جنازه شهيدي رفته بوديم. حسين از هيچ كمكي دريغ نمي كرد. وقتي تابوت شهيد را كنار قبرش قرار دادند، با حسرت گفت: پدر، خوش به حالش، دعا كن منم مثل اون شهيد بشم.

خواهرش مي گويد :« آخرين باري كه مي خواست برود تا جلوي در دنبالش رفتم. در آخرين لحظه نگاهي به من كرد و گفت : نمي دانم چرا خداوند لياقت شهيد شدن را به من نمي دهد. گفتم: اين چه حرفي است،  ان شاءالله صحيح و سالم برمي گردي.

همچنين نقل مي كند : طبقه دوم خانه شان را مي ساختند. مادرم به حسين گفت: ساختمان كه تمام شود براي تو همسري مي گيرم. او فقط مي خنديد يك بار دختر خاله گفت: من يك شب حسين را در خواب ديدم كه با يك كالسكه به خانه ما آمد و من هم لباس عروسي به تن دارم. گفت: سوار شو برويم. من سوار كالسكه شدم. افسار اسب در دست حسين بود، خيابان ها بسيار زيبا بودند. ما به قصري رسيديم. در قصر باز شد و به داخل قصر رفتيم. آنجا بسيار زيبا و باشكوه بود. او به من گفت: تو برو به مادرم بگو كه هيچ وقت حسين اين باغ و قصر را رها نمي كند که به طبقه دوم شما بيايد. او افسار اسب را گرفت و رفت.

او همچنين مي گويد :« خاله ام يك شب قبل از شهادت او خواب ديده بود كه تمام فاميل به خانه ما آمده اند و در داخل اتاق پذيرايي، سفره اي پهن است. در اطراف خانواده مثل خواهر، برادر، مادر و پدر حسين يك هاله از نور بود. بعد از آمدن مهمان ها و خانم هايي سياه پوش، شمع هايي را- كه در داخل سفره بود- روشن كردند. وقتي شمع ها روشن شد، تمام سفره به رنگ خون درآمد

حسين رضواني، همرزمش، مي گويد:« عمليات كربلاي 5 شروع شد. من و دوستانم در رفت و آمد بوديم تا مقدمات كار را فراهم كنيم. وقتي كارها سروسامان گرفت، به سمت تداركات گردان ذوالفقار رفتم، در آنجا حسين را ديدم كه رو به قبله دستهايش را رو به آسمان بالا برده بود و به آرامي  راز و نياز مي كرد. بعد از تمام شدن دعاها مرا ديد. در حالي كه اشكهايش را پاك مي كرد، مي گفت: اينجا چه كار مي كني؟ گفتم : تو بگو چه كار داري؟ گفت: بچه ها با هم خداحافظي مي كنند، من طاقت ديدن اين صحنه ها را ندارم. حس كردم اين دفعه با دفعات ديگر خيلي فرق كرده است. اين را به او گفتم: بسيار خوشحال شد و گفت: يعني مي شود من هم  به آرزويم برسم؟

به او گفتم: تو جزو پشتيباني گردان ذوالفقاري. با لبخندي گفت: گردان چيه؟ اصل خدا، امام زمان(عج) و رهبر ما هستند. بعد با من روبوسي كرد و گفت: هر بدي كه از من ديدي حلالم كن.

نحوه شهادت:

 صبح عمليات كربلاي 5 در تاریخ 1365/10/24 در منطقه شلمچه به عقب رفتم تا مقدمات كارهاي پدافندي را انجام دهم و در جلسه اي كه با فرمانده تيپ داشتيم شركت كنيم. وقتي حسين مرا ديد، از من خواست تا او را با خود به منطقه ببرم . به او گفتم:آنجا خيلي شلوغ است، هنوز پاكسازي نشده است. سعي كردم او را قانع كنم ولي او حرفش را تكرار مي كرد و تصميم خودش را گرفته بود . به منطقه كه رفتيم، سراغ سنگرها مي رفت، با مجروحان شوخي مي كرد و آنها را روي برانكارد مي گذاشت تا نزديكي هاي ظهر مدام اين طرف و آن طرف مي رفت. موقع نماز ظهر گفتم: بيا نماز جماعت بخوانيم. گفت: لباس هايم خوني است، نمازم درست نيست. به عقب برگرديم تا لبا س هايم را تعويض نمايم. قبول كردم. دو نفري سوار موتوري شديم. نزديك غروب بود. منطقه نيز در تيررس آتش دشمن قرار داشت. ناچار راهم را كج كردم . سعي نمودم از لابه لاي درختان نخل جلو بروم، ولي باز هم رگبار گلوله ها به سمت ما مي آمد. هنوز خيلي از منطقه دور نشده بوديم كه ناگهان گلوله اي در سينه ام فرورفت و از پشتم درآمد . از روي موتور افتادم . حسين نيز متعاقب من به زمين خورد و گلوله اي در سينه اش فرو رفته بود فكر كردم شهيد شده است. ناگهان در حالي كه دستش روي سينه اش بود از جا بلند شد و موتور را روشن كرد و به سمت جاده كه خاكريز بود رفت . با خودم گفتم: حتماً او زنده مي ماند. در پشت خاكريز ديگر صداي موتور نمي آمد. به سختي او را صدا مي كردم ولي كسي جوابم را نمي داد. آهسته آهسته خودم را به سمت خاكريز رساندم. وقتي به بالاي خاكريز رسيديم.چشمم به كانال آبي افتاد كه پشت خاكريز وجود داشت. حسين در حالي كه تمام تنش غرق در خون بود، نصف بدنش داخل آب و بقيه بيرون آب بود. به طرفش كه رفتم، لبهايش تكان مي خورد. صورتم را نزديكتر بردم. از صداي ناليدنش شنيدم ذكر السلام عليك يا اباعبدالله را مي گفت: چند نفري  از رزمنده ها او را داخل برانكارد گذاشتند و به سمت آمبولانس بردند اما تقدیر این بود که حسین آسمانی شود.

بعد از شهادتش پدرش پانزده روز دنبال جنازه اش در تهران گشت، اما پيدا نشد. از طرف بنياد شهيد تماس گرفتند و گفتند : جنازه شهيد حسين غنيمت پور در مشهد است. حتي جنازه او را دور حرم  با شهداي ديگر طواف داده بودند تا طبق عادتش بعد از برگشت از جبهه به پابوس امام رئوف برود.

در این بخش می توانید تصویر مربوط به بارکد دوبعدی این صفحه را دانلود کنید یا برای نصب روی مکان های منتسب به شهید از قسمت محصولات فرهنگی سایت اقدام به سفارش بارکد فیزیکی نمایید. این بارکد دوبعدی توسط همه گوشی های هوشمند دارای دوربین، قابل اسکن است و افراد با اسکن کردن آن به سادگی وارد این صفحه خواهند شد.

بالا